در حال بارگذاری ...
  • به بهانه اجرای نمایش عاشقانه‌های دوبازمانده از یک جنایت جنگی در جشنواره استانی به کارگردانی حسین سلطانعلیان

    یادداشتی از سمیرا شربتی را می‌خوانیم

    سمیرا شربتی: جنگ همیشه هست تا بشر را به فلاکت و ناکامی بکشد و حتی اگر نماد بیرونی نداشته باشد، آشوب درونی دست از سر انسان بر نخواهد داشت.

    سمیرا شربتی؛ صحنه روشن میشود و دو تاب رویاگون در برابر چشمان تماشاچیان قد علم می کنند.چشمگیری و البته این تکنیک راه حل بسیار مناسبی است که نمایش را از ایستایی باز دارد. ِکشمکشاوییآشوب آند

    موسیقی ِ کارترکیب خوبی میدهد با حرکات تاب ها و  ضرباهنگ دیالوگ ها و دل تماشاچی را یکهو، تالاپ ، می اندازد به عمق دره عمیقی از اندوه، چه بسا که چه جنگ را واقعی بپنداریم و چه نمادین ، صحنه ی زندگی همان آشوب موشک ها ست، همان هایی که از درون و بیرون ما را نشانه می گیرند و چشم وجودمان را تار می کنند. جنگ هیچ گاه سایه ی خود را از سر بشر کم نمیکند. جنگ همیشه هست تا بشر را به فلاکت و ناکامی بکشد و حتی اگر نماد بیرونی نداشته باشد، آشوب درونی دست از سر انسان بر نخواهد داشت. انسان حتی گاه باید به نبرد با خویش برود.

    نور پردازی در این کار ظرافت خاص خود را دارد و عواطف بشری بر آمده از شنیدن دیالوگ ها و احساس خشم، دلهره و یا عشق با بروز نور پیوند خوبی میخورد.

    تناسب صحنه ، وزن ایده آل آن وکنش واکنش های بازیگران، تماشاچی را مسحور درام دردناکی می کند که گاه در پی متن زیرکانه ای که به نمایش در آمده خنده بر لب تماشاچی می آورد و این تز و آتنی تز و بده بستان های جدی و کمیک نهایتا بیننده را به ذوق هنری و بصری خاصی میکشاند.

    داستان ، داستان بازماندگی ست، داستان شکست آرمانهای عظیم بشری در طی سیلابهای خشم و هیاهو است که با چهار کاراکتر که دو به دو مجزا عاشقانه ای با یکدیگر برپا می کنند به نمایش در می آید و آخر سر شاید تماشاچی هیچ خط تمایزی بین آنها نگذارد. ما قربانیان جنگیم، چه روی تاب، چه در بیمارستانی مثلا متروکه.

    بازیگر مرد ، عرفان طوسی، گروتسک جان نواز و در عین حال جان فرسایی را به نمایش میگذارد ، ترکیب منِ انسان و منِ انسان فیلسوف و منِ فیلسوف عاشق و منِ عاشق زندانی که می هراسم از زندگی و در آن واحد عاشق ریخت نحس اش هستم. وحشت از دیدن کاراکتر خلق شده توسط عرفان، به انسان ساطع میشود. نگاهی نو می اندازیم به خویشتن ِخویش.

    چقدر موازی پیش رفتن دو پزشک عاشق در وسط صحنه و دو هیولای !!! انسان نما در کنار صحنه ، جذاب است... و این جنگ مخرب و منتقد و این طنز که گاهی سیاهی به انسان می خوراند ، نوشداروی عشق را که بازمانده و تنها میراث تمامی آشوب های انسانی است به انسان هدیه میدهد. عشقی که خود قربانی تهاجم بشری است.

    خسته نباشید به تمامی هنرمندان این کار، که کار شسته و رفته ای را با نظم و هماهنگی دلپذیری برای ما روی صحنه اجرا کردند.




    مطالب مرتبط

    نظرات کاربران